134 - خوف حضرت يحيى (عليه السلام ) از خد



حضرت زكريا و همسرش هر دو پير شده بودند، ولى فرزندى نداشتند، روزى زكريا (عليه السلام ) حضرت مريم را در محرب عبادت ديد، كه به دعايش ، ميوه هاى گوناگون بهشتى در كنار محرابش وجود داشت ، مين ديدار، زكريا را در توجه به خدا عميق تر كرد و از خدا خواست كه فرزندى بهاو عنايت فرمايد، هنگامى كه در محراب عبادت مشغل نماز بود از ناحيه فرشتگان به او بشارت به پسرى به نام يحيى داده شد. (181)
خداوند حضرت يحيى را پس از مدتى به زكريا عنايت فرمود: اين فرزند كم كم بزرگ شد، و از نظر علمى و عمل به درجه عالى رسيد و از نظر مقام معنوى و جهاد با نفس حصور بود (182) كه به يك معنى اين واژه اين است كه خود را در محاصره قرار داده بود، به عبارت روشن تر آن چنان خود را در ميان حصار تقوا قرار داده بود كه هيچگونه راه نفوذى براى شيطان نسبت به او نبود، علاوه بر اينكه از پيامبران صالح خدا بود. ضمنا ناگفته نمايد كه يحيى شش سال از عيسى (عليه السلام ) بزرگتر بود و معنى يحيى و عيسى يكى است و آن اينكه قلبشان به نبوت زنده است .
حضرت يحيى زكريا پدر حضرت عيسى (عليه السلام ) هرگاه مى خواست براى امت خود سخنرانى كند و آن ها را موعظه نمايد، در آغاز به طرف راست و چپ جمعيت نگاه مى كرد تا يحيى نباشد چرا كه يحيى آنچنان منقلب مى شد كه از حال مى رفت ، و دل نرم آماده اش از موعظه ها، فرو مى ريخت .
روزى يحيى سر و صورت خود را به پارچه اى پيچيد، و در لابلاى جمعيت در كنارى نشست ، حضرت زكريا وقتى خواست سخنرانى كنند، در ميان جمعيت او را نديد، سخنرانى را شروع كرد تا به اينجا رسيد: اين مردم در جهنم كوهى به نام سكران وجود دارد، و زير اين كوه بيابانى بنام غضبان هست زيرا غضب خدا در آنجا مى باشد، در اين بيابان چاهى وجود دارد كه عمق آن به مقدار مسير صد سال است و در اين چاه تابوتهاى آتشينى قرار دارد و در اين تابوتها، صندقهايى از آتش و لباسهاى آتشين و غل و زنجيرهاى گداخته به آتش هست .
يحيى تا اين گفتار را شنيد برخاسته و سراسيمه سر به بيابان گذاشت و در حالى كه گويى به هيچ چيز توجه ندارد، لزران و گريان مى رفت ، و فرياد مى زد و اغفلتاه من السكران : آه از اينكه غافل از كوه سكران جهنم هستم .
حضرت زكريا (عليه السلام ) از جريان مطلع شد، به خانه آمد و جريان را به مادر يحيى گفت و به او فرمود: برخيز برو به دنبال يحيى كه ترس آن دارم از خوف خدا روحش پرواز كند.
مادر يحيى از خانه بيرون آمد، از هر سو پسرش يحيى را مى گرفت تا به گروهى از جوانان بنى اسراييل رسيد، از آنها پرسيد: شما يحيى را نديديد؟ آنها اظهار بى اطلاعى كردند.
مادر همچنان در جستجو بود تا در بيابان ، چوپانى را ديد، نزد او رفت و از او پرسيد: يحيى را تو نديدى ؟.
چوپان گفت : گويا يحيى پسر زكريا را مى جويى ؟
مادر گفت : آرى .
چوپان گفت : من او را در عقبه ثنيه (نام محلى نزديك آب ) ديدم كه پاهايش را در ميان آب نهاده بود و چشمانش را به آسمان دوخته بود و به خدا عرض مى كرد و عزتك مولاى لا اذقت بارد الشراب حتى انظر الى منزلتى منك .
سوگند به عزتت اى مولاى من ، آب خنك ننوشم تا مقامم را در پيشگاه تو بنگرم .
مادر به آن محل رفت و پسرش را در آن حال ديد، او را در آغوش گرفت و سوگند داد كه به منزل بر گردد.
يحيى سخن مادر را گوش داد و همراه مادر به منزل برگشتند.... (183)